مي ترسم، می ترسم آغوش مهربان و با احساست را ازم بگیری
شب ها و روزهای بي تو بودن منو دیوونه میکنه
من امشب دوباره گریه کردم
می خوام نوشته های بارونیت رو بخونم و گریه کنم با احساس ترینم
چکیدن اشک پای رز رو دوست دارم مهربون ترینم
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 2:20 توسط ღ♥ღ یه داداش تنها ღ♥ღ
|
توضيحات
دريا شدهست خواهر و من هم برادرش شاعرتر از هميشه نشســتم برابـــرش خــواهر سلام! با غزلــي نــيمهآمــــدم تا با شما قشـــنگ شــد نيم ديگـــرش ميخواهم اعتراف كنم هر غزل كه مــا با هم سرودهايم جهان كرده از بـــــرش خـواهر زمان ،زمان برادركشــيست باز شايد به گوشها نرســــــد بيت آخـرش با خود ببر مرا كه نپوسـد در اين سـكون شــعري كه دوســـــت داشتـــي از خود رهـاترش دريا ســكوت كرده و مــن حرف ميزنم حس ميكنـم كه راه نبــــردم به باورش دريـا منــــــم! هماو كه به تعـداد مـــــوجهات با هر غــــروب خورده بر اين صـــــــــــخـــرهها ســــــرش هم او كه دل زدهست به اعـــــماق و كوســـــهها خون مـی خورنــــــد از رگ در خـــــــون شـــــــــــنــاورش خواهر! برادر تو كم از ماهيـــان كه نيست خرچنـــگها مخواه بريسند پيكرش دريــــــــا ســـكوت كرده و من بغض كردهام بغض برادرانـــــهاي از قهر خواهرش